تبلیغات
kuroko no basuke - داستان نفرین ابدی قسمت سوم
l

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.
خب بالاخره وقت کردم بشینم بنویسم(خدا می دونه چند وقت پاش باشم)
زیاد حرف نمی زنم بفرمایید ادامه شاید بفهمید چرا همه وسط نفرین گیر افتادن
ლ(⌒▽⌒)ლ
نام این قسمت:مرگ رقصان



▔□▔)/▔□▔)/▔□▔)/راوی موموی ▔□▔)/▔□▔)/▔□▔)/
-بچه ها چیزی نمی شنوین؟
انگار آکاشی کون چیزی می شنید:من که چیزی نمی شنوم.
تتسو کون:پیانو..
-ها؟
-نمی دونم چی می زنه...حتی نمی شنوم چی می زنه...فقط می دونم می زنه.خیلیم آشناست..
اصلا نمی فهمیدم چی می گه.از وقتی بیدار شدیم رفتارش عجیب  شده،انگار اینجا نیست...
آکاشی کون:انگار اون داره پیانو می زنه...
-اون؟
لبخند تلخی زد:دوست دوران کودکی من و آتسوشی و.....
بقیه ی حرفشو خورد.احساس کردم نمی تونه بگه.
-اممم...می گم نگفتین درباره چی خواب دیدین؟
سکوت.
نفس عمیقی کشیدم:پس من اول می گم!
داستان من خیلی طولانیه.پس فقط یکمشو گفتم.از اینکه پدرم رام کننده ی شیر توی یه سیرک بود.از اینکه من به دنیا اومدم ولی مادرمو اذیت می کردن و سعی کرد با من فرار کنه.ولی پدرم منو از دستش دراورده و مدتی بعد بهش تحویل داده.
ازاینکه چند سال بعد به لطف دای چان فهمیدم یکی دیگه از منم هست.یه ناتسوکی.کاملا شبیه من  کاملا مخالف من.
موهای فشن کوتاه.سیگار به دست با وجود سن کم.
با پدر فرانسوی و مادر خوندش زندگی می کرد.دای چان قبل از ورود به راهنمایی،و بعد از مرگ پدرش، وقتی برای تعطیلات به اسکاتلند رفته بود اون رو دید.منم دیدم.من و ناتسوکی از چشم هم همه چیز رو می دیدیم.
اون می دید که من به لطف دای چان نزدیک بود تو دریاچه غرق بشم.
من دیدم که در حالی که با تیپ جدیدش عشق می کرد ضدحال خورد.
ولی از وقتی دای چان ما رو بیشتر به هم مرتبط کرد،چیزای بیشتری دیدیم.دیگه بیشتر از یه خواب بود...
فهمیدم که مرد فرانسویی که می تونستم پدر خطابش کنم من رو به دلقکی داده و اون از من دوتا به وجود اورده.
دای چان کمک کرد تا باز یکی بشیم.من چیزی از اون موقع یادم نمیاد.مثل یه رویای شیرین بود...درون آینه!
حالا من و ناتسوکی یه نفریم.هرچند که من هنوز بیشتر به ساتسوکی تمایل دارم.ولی من ناتسوکی هم هستم.
ماجرا رو که کامل شنیدن آکاشی کون خیلی تعجل کرد ولی تتسو کون انگار...براش عادی بود یا...شایدم اصلا اینجا نبود
_خب آکاشی کون نوبت توئه
نفس عمیقی کشید و خواست شروع کنه که صدای یه دختر از پشت سرمون شنیده شد:سی-چان!~

برگشتیم و دختر بچه ی قشنگی رو پشت سرمون دیدیم.موها و چشمای آبیش شبیه تتسو کون بود و... اون نگاه غمگین...
سی چان...مخفف اسم آکاشی کونه درسته؟پس چرا،مستقیم زل زده بود به تتسو کون.
لبخند قشنگی اومد رو لبای دختر بچه و سرش رو خیلی کاوایی کج کرد:خیلی وقت بود همو ندیده بودیم...اونی ساما!
این حرفو که زد انگار به تتسو کون شک وارد شد.سرجاش خشک شد و بعد افتاد روی زمین.می خواستم برم و ببینم چش شده ولی نمی تونستم چشمم رو از اون دختربچه بگیرم.کاملا می دیدمش ولی انگار یه تصویر غیر واقعی بود.
آکاشی کون رفت جلو و کنار دختر بچه نشست:تو...فقط یه تصویری مگه نه؟شیرو-چان!!
-درسته سی چان!من تصویر گذشته ی شیروکوام.گذشته ای که توهم همراهش بودی...
-از حرفاشون سر در نمیاوردم:آکاشی کون؟
-گومنه موموی!الان برات توضیح می دم.
دستشو برد سمت شیروکو:پس چرا به تتسویا گفتی اونی ساما؟اونشب،برادر تو و مادر من کشته شدن نه؟
پوزخندی رو لبهای شیروکو نقش بست:خیلیم از این مطمئن نباش!
با دستای کوچیکش دست آکاشی کون رو گرفت:آنو نه سی-چان!هیچ چیزی اونطور که به نظر میاد نیست!فکر می کردم اینو بهت یاد داده باشم!
آکاشی کون دستشو پس کشید و پوزخند زد:حق با توئه...می شه بپرسم الان کجایی؟
-به زودی من رو می بینی...من خیلی ازت دور نیستم
انگار که شیروکو با پلک زدنم نا پدید شد.انگار که از اول نبود.انگار که توهم بود.ولی بودنش رو اینکه آکاشی کون هنوز اونجا نشسته بود ثابت می کرد.
و یه صدا...صدایی که بعد از ناپدید شدنش پیچید.
"ببخشید سی چان.من یه نفرین بهت دادم"
یاد تتسو کون افتادم و رفتم سمتش:تتسو کون؟تتسو کون خوبی؟
کنارش نشستم و تکونش دادم تا آروم چشماشو باز کرد.بلند شد و خیلی گیج به اطراف نگاه کرد
-کوروکو!حالت خوبه؟
-فک کنم...ممنونم آکاشی کون
-متوجه اتفاقاتی که الان افتاد شدی؟
سرش رو با دست گرفت:الان...نه...فقط کابوس دیدم...

▔□▔)/▔□▔)/▔□▔)/راوی تسومی ▔□▔)/▔□▔)/▔□▔)/
به خودم که اومدم داشتم توی یه سالن غذا خوری قدم می زدم.به دور و برم نگاه کردم.همه جا لکه های قرمزی دیده می شد.سمتش رفتم و مقداریش رو بو کردم:خ...خون؟
از ترس نزدیک بود پس بیفتم.این همه خون؟مال چند نفره؟
یه نفرو دم در دیدم.دویدم به سمتش:ببخشید!
وسط راه ایستادم.اونی که تو دستشه...اون لوله...خونیه؟
آروم عقب رفتم:ب-ببخشید...من..گم شدم...دنبال اونی چانم..می گردم...
سرشو بالا اورد و با چشمای غمگین و ترسناک بهم نگاه کرد:می خوای من اونی چانت بشم؟
لبخند ترسناکی زد.دلم می خواست گریه کنم.با سرعت به بیرون دویدم.
می دونستم داره پشت سرم میاد.جرات نداشتم نگاه کنم.
نمی دونم چقد بین راهروها دویدم.فقط دیگه درست جلومو نمی دیدم و همین کار دستم داد.
پام به یه تیکه از کف پوش پوسیده گیر کرد و خوردم زمین.نمی تونستم بلند شم.
هنوز پشت سرمه!دست و پام تکون نمی خوره!
"به هر حال که می میری!تقلا بی فایدس!"
نمی دونم اون صدا از کجا میومد...ولی حق با اون نیست؟هیچکس جز من اینجا نیس.تا آخر دنیا هم که نمی شه فرار کرد نه؟
سر جام نشستم و با لرزش به لوله ی توی دستش خیره موندم.
-بذار بهت یه چیز عالی بدم...من بهت مرگو می دم!
لوله رو که بالا برد چشمامو محکم بستم.سر اون لوله تیز بود و دلم نمی خواست پاره شدن خودمو ببینم...
هیچ اتفاقی نیفتاد.آروم چشمامو باز کردم و یه نفرو جلوم دیدم.لباس فرمش مثل اونی چانه.
-کاساماتسوسان؟؟؟؟؟
جلوم وایساده بود و شونه و سینش توسط لوله دریده شده بود.با آخرین توانش بهم گفت:حتی وقتی فقط 1% شانس داری...تسلیم نشو...
پوزخند زد:این چیزی بود که...اون بچه ی نامرئی یادم داد...(منظورش کوروکوئه)
افتاد.خیلی راحت.نمی تونستم چیزی که جلوم می دیدم رو باور کنم.
اونی چان و کسایی که همراش بودن به سمتمون دویدن.اون مرد فرار کرد.تسومی منو محکم بغل کرد و بقیه به سمت کاساماتسو سان حجوم بردن.نمی تونستم چیزی که می بینمو باور کنم.
چرا؟چرا؟چرا؟

▔□▔)/▔□▔)/▔□▔)/راوی تورا ▔□▔)/▔□▔)/▔□▔)/
تاتسویا مث تاینی ترسو نبود.از بچگی موقع فیلم ترسناک دیدن تاینی محکم ه من می چسبید و تاتسویا خیلی کاکویی و قابل اعتماد می نشست.
کیوشی سان جلوی ما راه می رفت.انگار اصلا نترسیده بود.خیلی حواسش جمع به نظر می رسید.
در یکی از کلاسا باز شد و یه نفر اومد بیرون.یه دختر بچه؟
تاتسویا:یه جورایی شبیه کوروکو کون نیست؟بانمکه!
دختر بچه به طرف ما اومد.یه جورایی می درخشید.انگار واقعی نبود.
جلوی پای کیوشی سان ایستاد:می تونم بهتون اعتماد کنم؟
کیوشی سان:این چیزی نیست که ما باید بگیم؟
لبخند قشنگی روی لبهای دختر بچه نقش بست:شماها چاره ای ندارید.من فقط یه تصویر از گذشتم.می دونم چرا اینجایید.
تاتسویا:می خوای چی کار کنیم؟
-اسم من شیروکوئه.شما اینجایین چون من بهترین دوستم و برادرم رو نفرین کردم.
-چرا باید این کارو بکنی؟
-چون تنها راه زنده نگه داشتنشون بود.همیشه نمی شه با خوب بودن از یه نفر محافظت کرد.
پرسیدم:از ما چی می خوای؟
-فقط می خوام اونی ساما رو تنها نذارین.
یه جوری خودش رو بغل کرد که انگار سردشه و می ترسه:اون همیشه تنها بوده.نمی ذاشت من تنها باشم ولی همیشه درد داشت.حالا مطمئنا بدترم شده.بودن همراه اون سخته.اون یه آدم عادی نیست.توی خانواده ی ما آدم عادی وجود نداره.برای همین می خوام همراهش باشین.عادی نیست ولی انسانه.
صداشو اورد پایین:و انسان ضعیفه...


برچسب ها: داستان،

تاریخ : دوشنبه 29 شهریور 1395 | 02:46 ب.ظ | نویسنده : kuroko | نظرات
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.