تبلیغات
kuroko no basuke - aiishite no uso (بخش اول
l

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.
سسلللاااامممم!≧◡≦چند روز پیش یه وکالوید عالی از آکاکورو دیدم و جوگیر شدم براش یه فن فیک بنویسم(آدمو برق بگیره جو نگیرن)
و نوشتم!
(。◕‿‿◕。)
برای خوندن بخش اولش و دانلود وکالوید بفرمایید ادامه
(ミ ̄ー ̄ミ)


-آکاشی کون!مربی ازم خواستن یه چیزی رو از اتاق اسناد بیارم...می شه کلیدشو بهم بدین؟

-خودمم باهات میام.

از کنار پنجره بلند شد.باد موهاشو به رقص درمی اورد و شکوفه های گیلاس باعث می شدن خیلی زیباتر باشه.

پشت سرش به سمت اتاق اسناد راه افتادم.اوهوم..من عاشق آکاشی کون شدم.آکاشی کون مهربون و بااستعداد و قویه.اون یه آدم فوق العادس.

منو ببخش آکاشی کون!من قدرت و جرات اعتراف ندارم.فقط می تونم از دور عاشقت باشم.از دور نگات می کنم...

درو باز کرد و خودش اول رفت داخل.منم دنبالش رفتم.

افکارمو پس زدم و توی قفسه ها مشغول گشتن شدم.صدای بسته شدن درو شنیدم ولی اهمیتی ندادم.

-کوروکو!

برگشتم:بل...؟

قبل از اینکه بفهمم لباش رو روی لبام دیدم.طول کشید تا به خودم اومدم.سرمو با شدت کشیدم عقب:آکاشی کون!

منو چسبوند به قفسه:تتسویا...

افکارم به هم ریخته بود.نمی تونستم فک کنم:ن...نانی؟

محکم بغل کرد و سرشو نزدیک گوشم برد:مال من می شی؟

سرخ شدم:ی..یعنی چی؟

ولم کرد.دستشو گذاشت روی دهنش و سعی کرد صورت قرمزشو بپوشونه:ببین...دارم می گم که...با من قرار می ذاری؟..یعنی اینکه...

دستشو برداشت و تو چشام نگاه کرد:دارم می گم دوست دارم...

اون لحظه اولین باری بود که چهره خجالت زده آکاشی کون رو می دیدم.خودمم داغ کرده بودم.ولی خوشحال بودم.اونقدر خوشحال که به هیچی فکر نمی کردم.

"منم دوست دارم،آکاشی کون"

*******

بهار بی صدا می گذشت و نزدیکای تابستون بود.یه هفته ی دیگه هم تعطیلات تابستونی.تمام فکرم به حرفای چند روز قبل آکاشی کون بود.بعد از اون درست حرف نزده بودیم.امروز قرار بود رو پشت بوم همو ببینیم.زنگ ناهار.

زنگ ناهار بدون اینکه به موموی سان و آئومینه کون بگم ظرف ناهارمو برداشتم و به سمت پله ها دویدم.کسی متوجه من نبود.سرعتمو بیشر کردم و پله ها رو با تمام وجود پشت سر گذاشتم.

در پشت بومو با تمام وجود باز کردم:ببخشید دیر کردم!

کسی نبود.آهی کشیدم.خواستم یه جایی برای نشستن پیدا کنم که دستای گرمی دورم پیچیده شد:خیلی دیر کردم؟

سرخ شدم:ن..نه آکاشی کون!ًمنم همین الان اومدم!

ولم کرد و دستشو توی موهام کشید:که اینطور.پس بیا بشینیم.

کنار در نشستیم.آکاشی کون طبق معمول همیشه ظرف غذایی سلطنتی اورده بود.ظرف غذای من بنتوی کاوایی بود که مامانم درست کرده بود.اون زیادی فانتزیه!

-ایتاداکیماس!

-ایتاداکیماس.

شروع به خوردن کردیم.یه جورایی ساکت بود.

-کاوایی!

نگاهش به ظرف بنتوم بود.

-مادرم یه جورایی فانتزیه...

سریع یکی از سوسیامو برداشت.چشماش برق زد:خوشمزس!

-ممنون...ولی فک نمی کنم اونقدرام خوب باشه...

لبخند قشنگ و غمگینی روی لباش نقش بست:این غذا فرق داره.یه احساس خاص داره.از وقتی مادرم مرد دیگه هیچ غذایی یه همچین احساسی بهم نداده بود.

جوگیر شدم:آکاشی کون!من فردا برات یه ظرف بنتو میارم!

-نیاز نی...

-ولی!

زانوهامو بغل کردم و سعی کردم صورت سرخمو مخفی کنم:وقتی آکاشی کون اون غذا رو خورد... خیلی خوشحال به نظر می رسید...من هنو هیچی دربارت نمی دونم...می خوام اون چهره رو بیشتر ببینم.

سرمو بلند کردم و به چهره ی قرمز شدش نگاه کردم.صوت خودمم تا گوشام داغ شده بود.

یهو شروع کرد به خندیدن.با تمام وجود و خیلی بلند می خندید.چیز خنده داری گفته بودم؟

-گومن گومن...فقط برام جالب بود حرفات.دستت...

با تعجب به دستم نگاه کردم:دستم؟

-بذارش این تو.

دستش رو به سمتم اورد.آروم و با تردید دستمو توی دستش گذاشتم.خیلی ناگهانی منو به سمت خودش کشید و محکم بغلم کرد.

اولش تعجب کردم ولی بعدش لبخند روی لب هام نقش بست.چقدر این لحظاتی که تصورشونم نمی کردم عالین!

********

تعطیلات تابستونی قبل از اینکه فک کنم تموم شد.پاییز شروع شده و قدم زدن روی برگا لذت بخش ترین چیز ممکن بود.صدای خش خش غمگین برگای نارنجی زیر پاهام قابل تامل بود.این حسو روی هم دوست داشتم.

امسال من و آئومینه کون توی یه کلاسیم.آکاشی کون و میدوریما کون با هم و موراساکیبارا کون و موموی سان توی یه کلاس.میز من مثل همیشه آخرین نفر کنار پنجرست.

تنها چیزی که منتظرش بودم صدای زنگ ناهار بود.دوتا ظرف ناهارو برداشتم و به سمت اتاق اسناد دویدم.اونجا قرار گذاشته بودیم.

دستمو گذاشتم روی دستگیره.در بازه!درو باز کردم و دیدمش!مثل همیشه با وقار بسیار روی صندلی نشسته بود و به تخته ی شوگی نگاه می کرد.

با دیدن من لبخندی روی لباش نقش بست.باعث شد منم با تمام وجود لبخند بزنم.

بنتوها رو روی میز کنار در گذاشتم.از جاش بلند شد و خیلی سریع اومد سمتم و با تمام وجود بغلم کرد:دلم برات تنگ شده بود!

دستامو دورش حلقه کردم:منم همینطور!

آروم ازم جدا شد و درو قفل کرد.

-چرا قفلش می کنی؟

لبخند بدجنسی زد:نمی خوام کسی مزاحممون بشه...

چونه و کمرمو گرفت و به خودش چسبوند:خیلی وقته منتظر این لحظه ام تتسویا...

سرخ شدم و چشمامو برگردوندم:آکاشی کون...

-بهم نگاه کن تتسویا...می خوام تمام نگاه و فکرت به من باشه...می خوام همین الان انجامش بدیم!

-ه..همین الان؟ولی کلاس بعدیو از دست می دیم!

چونمو نوازش کرد:از من مهمتره؟

با خجالت سرمو برگردوندم سمتش:البته که نه..

چشمامو بستم و لبهای داغشو حس کردم که روی لبام قرار گرفت.

********

چند وقته که کیسه کون به تیم ما اضافه شده.کمتر پیش میاد که من توی بازیای تیم اول شرکت کنم.من حرفای آکاشی کونو باور کردم.ولی وقتی می بینم که چقدر جلوتر از من حرکت می کنه،می ترسم به خودم بیام و ببینم هیچی باقی نمونده.

سرمو تکون دادم و افکارمو از خودم دور کردم:این تردید احمقانس نه؟

-کووووررروووووکککوووووچچچچییییییییییییییییییی!

محکم منو بغل کرد:آنو...خیلی سفت گرفتی کیسه کون!

ولم کرد و تازه تونستم بقیه ی بچه ها رو ببینم.

-تتسو کون!

موراساکیبارا کون خمیازه کشان اومد جلوتر:کوروچین~بیا بریم بستنی بخوریم~

آروم خندیدم:های!

آکاشی کون تمام مدت ساکت بود.تعجب آور بود ولی اونجا جاش نبود که بپرسم.

-کوروچین~بستنیت جایزه داره؟~

-بله...می خوایش؟

-می شه؟~ممنون!

لبخند زدم و چوب بستنیو بهش دادم.

آکاشی کون بازوی منو کشید:من یکم با تتسویا حرف دارم!تا هفته ی بعد!

قبل از اینکه کسی بتونه حرفی بزنه ازشون دور شدیم.

-آکاشی کون!دستم...

بازومو ول کرد:تتسویا!

-ب...بله؟

-امشب خونه ی من می مونی!حرفیم نباشه!

تنها کاری که تونستم بکنم این بود که زنگ بزنم و اطلاع بدم.

خونه ی آکاشی کون بزرگ و فوق العاده بود!ولی زیاد نشد نگاه کنم.آکاشی کون با سرعت منو داخل یکی از اتاقا کرد و در رو قفل کرد:نمی خوام کسی مزاحممون بشه!

داشتم یکم می ترسیدم:آکاشی کون؟

-لباساتو در بیار!

کرواتشو باز کرد و در حال در اوردن کتش بهم خیره شد.با ترس و تومانینه لباسامو در اوردم و با لباس زیر جلوش ایستادم.

دستاش رو دو طرف صورتم گذاشت و محکم لبامو بوسید.چشمامو بستم و همراهیش کردم.

ناگهان دستش روی گردنم محکم شد.احساس کردم دارم خفه می شم.دستاشو چنگ می زدم تا شل کنه. نفسمم به خاطر بوسه های پی درپی و بی پایانش کم کم تنگ می شد.لبمو گاز می گرفت و می بوسید. دستشو به خاطر چنگ های من شل و دوباره سفت می کرد.

بالاخره لبهاشو برداشت ولی گردنمو سفت تر گرفت:آکا...شی..کو...

-تتسویا~من وقتی از چیزی عصبانی می شم موجود ترسناکیم!

به سمت تخت هولم داد و روم خیمه زد.دستامو بالای سرم قفل کرد و سرشو به سمت ترقوه ام برد:این یه تنبیه کوچولوئه تتسویا...بعدا بیشترم خواهد شد.

گردنمو لیس زد و گاز گرفت.سعی می کردم صدام خارج نشه و فقط نفس نفس می زدم.

"تو زیادی نازی،تتسویا!"

*********

چرا من این یکشنبه به جای این که توی خونه بوده باشم بیمارستان بودم؟

خب آکاشی کون...خواست تنبیهم کنه.کاتر رو گذاشت روی گلوم و برید.به همین سادگی!

خب چندان زخمی نبود ولی کنار لبم رو هم با گاز گرفتن زخم کرد.اصلا نمی دونم چه طوری رسیدم بیمارستان.

فقط دسته گل قرمزی که بعد از بیدار شدن کنارم بود متوجهم کرد.آکاشی کون منو اورده.

فردا،فردا باید باهاش حرف بزنم.می ترسم.می ترسم اگه همش دروغ بوده.

می ترسم که من فقط یه عروسک باشم.می ترسم حالا که آکاشی کون ازم خسته شده بخواد بندازتم دور.شایدم بره دنبال یکی جدید...

فردا باید حتما بپرسم!

***********

بعد از تمرین یکم طول کشید تا لباسامو عوض کنم.کیف و وسایلمو برداشتم و به سمت پله ها دویدم. نیست!پس کجا ممکنه باشه؟

به سمت راهروها و دویدم و بالاخره کنار یکی از کلاسای خالی پیداش کردم!

اون ساعت افراد زیادی تو مدرسه نبودن!

کنارش...موراساکیبارا کون؟

با دیدن موراساکیبارا کون پشت دیوار قایم شدم.چرا باید قایم می شدم؟ناخودآگاه بود!

-آکاچین!باید کوروچینو رها کنی!

این حرف...همون چیزی نبود که از شنیدنش می ترسیدم؟اگه ساده فک کنی موراساکیبارا کون خیلی نسبت به من بهش نزدیک تره...

چرا انتظارشو نداشتم؟

آخه باور داشتم که واقعیه!

پس چرا اذیتم می کرد؟

فقط دروغ گفتن کافی بود!

دروغ دوست داشتنیشو باور کرده بودم!

فقط یه عروسک خیمه شب بازی برای یه سادیست بودم؟

ساده بودنم احمقانس نه؟

اشکامو پاک کردم و از اونجا به سمت خونه دویدم.خیلی احمقم نه؟

Kuroko Bahar

اینم لینک دانلود: http://uploadboy.me/it0meo5jh7r0/---【Kuroko No Basket】One of Repetition - Sub Español【Kagamine Rin】 - _.mp4.html


برچسب ها: داستان، دانلود، akashi، kuroko، murasakibara، akakuro،

تاریخ : پنجشنبه 1 مهر 1395 | 03:38 ب.ظ | نویسنده : kuroko | نظرات
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.