تبلیغات
kuroko no basuke - aiishite no uso (بخش دوم)
l

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.
ببخشید همش توی یه پست جا نشد اینم بقیش☉▵☉


-کوروچین!

دستاشو گذاشت دو طرفم و به سمت دیوار هلم داد:آکاچینو رها کن!

-هه؟

نفس عمیق کشید و به چشمام خیره شد:بیشتر از این صدمه نبین!کنار من باش!

دستشو روی زخم صورتم کشید:نمی خوام بیشتر از این تو این حالت ببینمت!

بهم فرصت هیچکاریو نداد و با تمام وجود بغلم کرد.عمیق و بزرگ.گرم!

"کوروچین~!دوستت دارم!"

************

چشمامو باز کردم و متوجه خواب بودنش شدم:چرا باید بعد از این همه وقت خوابشو ببینم؟

-کوروکو؟بیدار شدی؟

-آه!کاگامی کون!

***********

چرا باید همون لحظه با اون صحنه لعنتی مواجه می شدم؟

حالا مواجه شدم که شدم!چرا سینم تنگ شد؟

من فقط بهش دروغ گفته بودم تا باهاش بازی کنم..پس چرا؟

من فقط دنبال یه عروسک جدید بودم...پس چرا؟

چرا قبل دیدن این صحنه داشتم می رفتم تا با آتسوشی حرف بزنم؟

اون صحنه...باعث شدن پاهام بدون اختیار خودم منو از اونجا دور کنن.

تمام کارایی که با تتسویا کردم یادم اومد.

اگه ساده فک کنی تتسویا و آتسوشی خیلی باهم می سازن.

چرا؟چرا؟چرا؟

-آکاشی کون؟

**********

آروم هلش دادم عقب:ببخشید موراساکیبارا کون ولی...من این دروغ دوست داشتنیو هنوز باور دارم!

تک تک لحظات خوشی که توی این دوسال گذرونده بودیم از جلوی چشمام رد شد:شاید برای آکاشی کون این فقط یه بازی باشه ولی من...دلم می خواد این بازی تا ابد ادامه پیدا کنه!

سرشو انداخت پایین:پس مراقب خودت باش...باشه؟

بدون جواب دادن بهش دویدم.آکاشی کون باید هنوز تو مدرسه باشه مگه نه؟نمی خوام اون دستا رو از دست بدم!نمی خوام!

توی یکی از راهرو ها دیدمش.رفت توی اتاق استاد و به دیوار مشت زد.

-آکاشی کون؟

از افکار اوردمش بیرون.چی داشت اذیتش می کرد؟

-آنو...آکاشی کون...باید یکم باهات حرف بزنم!اتو..

-تتسویا!

دستاش که دور گردنم پیچیده شد رو احساس کردم!بازم؟!

"وقت خداحافظیه!"

*********

-ااووووییییی!کوروکو!الان وقت خواب نیست!

چشمامو باز کردم.بازم خواب اونموقع ها؟دیگه باید فراموشش کنم!

با کمک کاگامی کون از جام بلند شدم و به سمت سالن بسکت رفتیم.راستی امروز روز جشن مدرست! نسل معجزه ها هم میان...

و البته یه شکنجه تمام عیاره برای من!

-مربی!چرا منم باید لباس میدو(پیشخدمت زن) بپوشم؟

مربی دستاشو محکم به علامت معذرت خواهی به هم کوبید:ببخشید کوروکو کون!منم این لباسو می پوشم ولی باید به اتاق شورای دانش آموزیم برم و نمی تونم اینجا باشم!تازه ما به یه میدوی کاوایی نیاز داریم!

-اینو می فهمم...ولی چرا من باید شخصی باشم که اینو می پوشه؟

ایزوکی سنپای:چون تو از همه اینجا ریز تری!

-ایزوکی سنپای...این جزوو ناامید کننده ترین حرفای زندگیم بود!

آهی کشیدم و دامنمو درست کردم:به هرحال...تلاشمو می کنم!

درهای مدرسه برای شروع جشنواره باز شدن و افراد در هر سنی وارد مدرسه شدن.هرکلاس و هرکلوپی برنامه ی متفاوتی داشتن.برنامه هایی که به خاطر مربی من نمی تونستم ببینم-__-

-کوروکوچییییییییییی!!! ...کاوایی!

کیسه کون،آئومینه کون،میدوریما کون و موموی سان برای دیدن جشنواره اومده بودن.اونا توی توکیو زندگی می کنن به هرحال.ولی درباره موراساکیبارا کون و آکاشی کون...مطمئن نیستم بیان.. به هرحال اونا خیلی از اینجا دورن!

-کوروچین~

-موراساکیبارا کون!هیمورو سان!

خواستم برای سلام کردن برم پیششون که کاپیتان صدام کرد:اوی کوروکو!بیا اینجا و اینا رو درست کن!

-های!

یه قسمت از سالنو کمد چیده و پرده زده بودیم تا به عنوان آشپزخونه استفاده بشه.هرچند اون لحظه کسی نبود.

-کوروچین!

از دیدن موراساکیبارا کون جا خوردم:چ...چیزی می خواستی؟

پرده رو کشید و اومد تو:دوران راهنمایی به خاطر آکاچین ردم کردی...

بازومو فشار داد و به دیوار چسبوندم:الانم نمی تونی قبولم کنی؟

نمی دونستم چی بگم.چهره ی موراساکیبارا کون جدی و یه جورایی مظلوم بود.دلیلی برای رد کردنش نداشتم ولی ته قلبم..هنوز قسمتی از آکاشی کون وجود داشت.

-م...من...

صورتشو به صورتم نزدیک کرد.لبهاش آماده بودن تا حرارتشون روی لبهام بریزن.چشمامو محکم بستم وسعی کردم با عقب بردن صورتم از بوسه اجتناب کنم.

-همونجا وایسا!

چشمامو باز کردم و به سمتی که صدا ازش خیره شدم:آکاشی کون؟!

-به تو ربطی نداره آکاچین!

آکاشی کون خیلی سریع بازومو گرفت و تو بغلش کشید:این قضیه به من بیشتر از همه مربوطه!

صورتمو تو دستاش گرفت و محکم لبامو بوسید.انقد سریع بود که نتونستم...و نمی خواستم...واکنشی نشون بدم.فقط با چشمای متعجب به صورت آکاشی کون خیره شدم.یه جورایی دلم برای این صورت تنگ شده بود.چشمامو بستم و جلوی ریزش اشکامو گرفتم.

احساس کردم که آکاشی کون به موراساکیبارا کون اشاره کرد که بره و اونم رفت.لبهاشو برداشت و آروم چشمامو باز کردم.صورتم سرخ شده بود و احساس می کردم می خوام نامردی بشم.ولی مچ دستمو سفت گرفته بود.

-آنو...آکاشی کون...

انگشتشو روی لبام گذاشت:هییششش!!!کلی حرف دارم باهات!

دستمو گرفت و از دری که کسی ازش رفت و آمد نمی کرد کشید بیرون.

-آکاشی کون!من باید برگردم!باید اونجا..

در یه کلاس خالیو باز کرد و منو کشید داخل:کوروکو!نمی ذارم الان برگردی!

بدنم حرکت نمی کرد.می خواستم هلش بدم و برگردم.نمی خوام دوباره عروسکش باشم.اگه دوباره ازم خسته بشه چی؟اینبار دیگه طاقتشو ندارم...

دوتا دستامو گذاشتم روی دهنش و صورت سرخمو برگردوندم:آ...آکاشی کون..من..

مچ دستامو گرفت و با بوسیدن لبهام جلوی کلماتمو گرفت.اشکای داغ و شورم از روی گونم لغزید و به بوسش طعم داد.

آروم لبهاشو برداشت و رد اشکامو از روی گونم پاک کرد:کوروکو تتسویا!...یه شانس دیگه بهم می دی؟

-آکاشی کون..من...

صورتمو تو دستاش گرفت:از من می ترسی؟

-نه!مسئله این نیست...فقط..آکاشی کون...

-فقط چی؟

صورت سرخمو انداختم پایین:ایندفعه دیگه طلاقت ندارم تنها بمونم..می ترسم..

**********

حق داشت اون حرفا رو بزنه.ولی از اون صورت سرخ و نگاه مردد نمی تونستم بگذرم.

با تمام وجود پیکر لرزانشو در آغوش کشیدم:چیزی برای ترسیدن وجود داره...وقتی من اینجام؟

بغضش ترکید.آروم آروم اشک می ریخت و لباسمو چنگ می زد:نه!نه وجود نداره!

سرشو تو سینم فشردم و روی موهاش بوسه زدم.هرگز دقت نکرده بودم ولی حالت موهاش خیلی جالب بودن...

چشمام رو به سمت بالا چرخوندم و متوجه یکی از هم تیمیای تتسویا شدم که با صورت سرخ و متعجب به ما خیره شده بود.اسمش...فوریهایتا کون بود درسته؟

بدون اینکه تتسویا متوجه بشه انگشتمو به نشونه راز بودن این قضیه روی لبهام گذاشتم و اشاره کردم که بره.سرشو تکون داد و تلوتلو خوران دور شد.

سر تتسویا رو بالا اوردم و تو چشماش زل زدم:هنوزم باید بری؟

نمی تونست چشماشو ازم بربگیره و این باعث می شد صورت گلگونش کاملا معلوم باشه.

-ش...شاید بخوام یکم دیگه هم بمونم...(///^///)

شنیدن این حرف لبخند شادمانی روی لبهام اورد و بدون معطلی لبهاشو بوسیدم:دوست دارم!

Kuroko Bahar


برچسب ها: داستان، akashi، kuroko، akakuro،

تاریخ : پنجشنبه 1 مهر 1395 | 03:53 ب.ظ | نویسنده : kuroko | نظرات
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.