تبلیغات
kuroko no basuke - قسمت اول داستان نفرین ابدی
l

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.
درباره داستان قبلش یه توضیحی بدم:
من اگه بخوام کسی رو شخصیت اصلی کنم زیادی بهش بها می دم.پس بعضی جاها ممکنه خسته کننده
بشه که خوشحال می شم بهم بگید.
در ضمن همونطور که گفتم من می خوام انیمه ها رو با هم ترکیب کنم پس به جای هم گذاشتن یا عوض
کردن بیوگرافیشون خیلی تعجب نداره.لطفا گیر ندید.با تچکر
نام این قسمت:

"همه چیز از گناه شروع می شه"

-اونی ساما...
-اونی ساما...
صداها ناهماهنگ
اطرافش می پیچید ولی با یک ولوم و یک حرف:اونی ساما!
می دونست کابوسه.شاید بار هزارم بود که این کابوسو می دید ولی نمی تونست رهاش کنه.نمی تونست
جلوی درد قلبشو بگیره.اون کابوس زیادی واقعی بود...
_تتسویا،تتسویا!
چشماشو باز کرد و صورت همیشگیو جلوش دید:هارواوها...(خمیازه)

-اوهایو!
-مگه امروز یکشنبه نیست؟چرا بیدارم کردی؟
-چرا؟خودت گفتی امروز قراره با دوستات جایی بری...
-ای وای بر من!دیر کنم مربی می کشتم!
دوید و از اتاق رفت بیرون:باید سریع تر آماده شم!

-هاروکو صبح به خیر!
-صبح به... اینهمه عجله برا چیه؟
در حالی که تند تند شیر و یه تیکه کیک می چپوند تو دهنش گفت:باید برم.امروز تمرین داریم.دیر
برسم نابود می شم.
هارو:تتسویا!زیاد به خودت فشار نیار تو انقدرام قوی نیستی
هاروکو:هارومن پدر پدر سوخته ی تورو در میارم
بالاخره تتسویا با هزار بدبختی زد بیرون.بذارید یه معرفی بکنم.

ایشون کوروکو تتسویا هستن.16 ساله.اواخر سال اول دبیرستان.چیزی که هیچکس دربارش نمی دونه
اینه که اون در اصل یه بچه یتیمه که از قبل از 9 سالگی چیزی یادش نیست.فقط یه کابوس که حتی
سرپرستشم چیزی نمی دونه.کابوسی که توش فقط یه صدا می پیچه"اونی ساما".ولی طبق چیزی که
هاروکو و وکیلش ازش فهمیده بودن اون تک فرزند یه زن معتاد بوده.البته این چیزی نبود که گفته شده
باشه و به لطف فالگوش وایسادن فهمیده.
-اینجور چیزا مهم نیست.اونا کاگامی کون و آئومینه کون نیستن؟
آئومینه(دست به یقه ی کاگامی):اوی الان چی گفتی؟(باز سر یه چیز احمقانه بحثشونه)
کاگامی:همونی که شنفتی(ایشونم دست به یقه)
ریکو:با هر دوتونم تمومش کنید!کوروکو کون کجاست؟
-آنو...من اینجام...
موموی سان:تتسو کون!از کی اینجایی؟
-از اولش اینجا بودم()
تاکائو:دروغ می گه همین الان اومد
-تاکائو کونببند!
به همه نگاه کرد.صحنه ی روبروش صلحی رو نشون می داد که اونو عاشق بسکتبال می کرد.از تمام تیم
هایی که نسل معجزه ها توش بودن اونجا چند نفری جمع بودن.
از پشت سر صدای گرفته ی یه نفر اومد:سلام بچه ها!
-آکاشی کون!اوهایو گزایماس!
همه به پایین نگاه کردن.جایی که آکاشی اشاره می کرد.پشت پاهای آکاشی یه دختر بچه ی ناز با قیافه
مغرور ولی خجالتی ایستاده بود...

موموی:کاواییییییییییییییی
بیشتر پشت آکاشی قایم شد.کوروکو رفت جلو تر و نشست تا هم قد اون بشه:کاوایی راشی اوجوساما
دسو نه؟اسمتون چیه؟

-آی..نو.اونی سان چی؟
-کوروکو تتسویاما داریم به دعوت یه نفر می ریم به این آکادمی.می خوای باهامون بیای؟
-اوجی..ساما!
آکاشی:هان؟
-کورو...
صدای با نشاط دخترانه ای از داخل مدرسه شنیده شد:تاینیییییییییی!!!!!!!!!
دختری که قد و قوارش به راهنمایی ها می خورد پرید بغل کاگامی:بالاخره اومدی!
و بعد متوجه بقیه شد:هاجیمه ماشیته!کاگامی تورا دسو!
-تورا~زیادی سر و صدا می کنی!به غیر ماها الان همه کلاس دارن!
صدا از داخل مدرسه میومد.4 تا دختر که تفاوت های بینشون آشکار بود ولی قدرتشون آشکار تر
یکی یکی شروع به معرفی کردن.
-واتاکشی شوتارو میدوریما دسو.یوروشیکونه اونگای شیماسو!
تاکائو:خواهر کوچیکه ی شین-چان؟واو کاوایی!
-بوکو...آئومینه ناگیسا دا.یوروشی!
ایمایوشی:نه-سان آئومینه هان؟
-کیسه تسوکی
-خواهر دوقلوی تسوکی و ریو-چان:تسومی
کاساماتسو:خواهرای کیسه؟واو!
کیوشی:شنیدم یکی دیگه هم داره
مایوزومی:یا خدا!
ایزوکی:چرت و پرت
هیوگا:ایزوکی خفه!
ناگیسا:خب خب!مدیر شما رو دعوت کرده تا توی سالن بسکتبال ببینیدش.به آکادمی وایلد خوش اومدین!!!
آکادمی وایلد،یکی از بهترین مدارس کشور با آمار بالای نخبگان علمی و ورزشی و در عین حال با تاریخی
عجیب و ترسناک!آمار معلمین خودکشی کرده(به خصوص بعد از عوض شدن مدیر آکادمی توکیو) سر به فلک می کشه و سه پایه ی دبستان،راهنمایی و دبیرستان در کنار هم (البته ساختمون های مربوط به هر پایه ای جداست)درس می خونن.با وجود داشتن قوانین سختگیرانه مشکلات دانش آموزان به خود اونها مربوطه و برای همین هر سال 6 نفر از بهترین های مدرسه (به خصوص در ورزشهای رزمی) انتخاب می شن تا به اوضاع سر و سامون بدن.البته وظایفشون با شورای دانش آموزی فرق داره و به هم کاری ندارن.هر 2 سال  یک بار هم آزمونی برگزار می شه که ملکه یا پادشاه مدرسه رو انتخاب کنه.از هر کجای کشور با هر رشته ی رزمی ای به این مبارزات میان تا از امکانات ملکه/پادشاه یا 5 نفر دیگه بهره مند شن و با بورسیه توی این مدرسه درس بخونن.
البته تنها جایی که ملکه/پادشاه-ش رسمیه صرفا توکیوئه و بقیه فقط برای شعبه ی خودشونن.چون هردو سال همشون در آزمون وایلد شرکت می کنن و برنده به شعبه ی توکیو منتقل می شه.
اما مرموز ترین چیز مدرسه همیشه مدیرش بوده.مدیر مدرسه همیشه از بین برتران دوره های قبلی انتخاب می شده ولی هویتش از همه جز ملکه/پادشاه و مدیران شعبه های دیگه مخفی می مونه.فقط صداش در روز اول و آخر مدرسه پخش می شه و بقیه ی دستورات لازم رو ملکه به اطلاع بقیه می رسونه.می گم ملکه چون در 50 سال ساخت مدرسه فقط یک بار پادشاه داشته!
آینو:راستی اونه-ساما شما مگه نباید 6 نفر باشید؟ملکتون کجاست؟
تسوکی:اتو...راستش اون امروز ناگهانی حالش عجیب شد...
تاکائو:عجیب؟
-آره...راستش دیروز از دست دوست پسرش بدجور عصبانی شده بود و امروز می خواست باهاش بهم بزنه.حتی تا اواسط امروز هم فقط عصبانی بود که سر کلاس یه لحظه قفل شد...
مکث کرد و ادامه داد:من این رو برای هر کسی گفتم گفت خیال کردی ولی مطمئنم دیدم که چشماش چند ثانیه کاملا قرمز شدن!
آکاشی:قرمز؟
-اوهوم.بعدش چشماشو با دست گرفت و افتاد زمین.حتی تا وقتی بردیمش و روی تخت بهداری خوابوندیمشم انگار اصلا ما رو نمی دید.انگار یه جای دیگه بود و... گریه می کرد...
شوتارو:پرداختن به این قضیه الان بیهودست.اونا اصلا درباره کوئین چیزی نمی دونن نه؟رسیدیم.
در سالن رو باز کرد و همه رفتن داخل.ناگیسا که جلوی همه راه می رفت وسط سالن به چیزی خورد.
-این چیه...تتسو؟؟؟
-آه.خواهر بزرگه ی آئومینه کون!من جلو تر از شما وارد شدم.
-تو اصن از کی اینجایی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
-از اول بودما...
تسومی:حالا این خیلی مهم نیستا...
-درسته!اصلا مهم نیست!
همه به سایه ی مبهمی که جلوشون ایستاده بود خیره شدن.بی شک صدا از همون بود.
میدوریما:تو کی هستی؟
سایه:من کسیم که می خواستم شماها رو ببینم.نه بهتره بگم بیشتر برای دیدن تو مشتاق بودم؛کوروکو-کون
تورا:تو مدیر-سان هستی؟
-هایی!واتاشی دسو!
آکاشی:پس چرا می خواستی ما رو ببینی؟
-چون شما باید به یاد می اوردید:مرگ رو، و گناه رو!
مایوزومی:گناه؟چه گناهی؟
پوزخند آروم سایه به خوبی نمایان شد و گفت:کسی بین شما هست که نه تنها خودش که تمام خانوادش گناه بزرگی مرتکب شدن.درسته...کوروکو کون!
کوروکو:من؟
-آه!گناه تو...وجود داشتنه!
-ایتای!
این صدا ناگهانی از قلب کوروکو خارج شد.اکوی صدا به خوبی به دیوارها می خورد و توی ذهن و قلب همه ی افرادی که اونجا بودن قرار می گرفت.صداها بیشتر و بیشتر می شدن
-درد داره!(صدا همش تغییر می کرد)می ترسم!منو نکش!تنهام نذار!دیگه نه!می ترسم!
کاگامی:این دسگه چیه؟اوی کوروکو حالت خوبه؟
آئومینه:اوی عوضی با تتسو چی کار کردی؟
-(پوزخند)من کاری نکردم.فقط گناهش رو به یاد قلبش انداختم!حالا یه مدت باید برید!خدانگهدار!
این رو که گفت زمین زیر پای بچه ها ترک خورد.همه ناخودآگاه به هم چسبیدن و با صدای جیغ در تاریکی مطلق فرو رفتن


تاریخ : سه شنبه 15 تیر 1395 | 10:20 ق.ظ | نویسنده : kuroko | نظرات
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.