تبلیغات
kuroko no basuke - داستان نفرین ابدی قسمت دوم
l

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.
کنیچیواლ(⌒▽⌒)ლ
با قسمت جدید داستان اومدم
راستی تو این داستان چند نفر قراره کشته طرفداراشون ببخشید
نام این قسمت:فراتر از درد



 ▔□▔)/▔□▔)/▔□▔)/راوی سیجورو ▔□▔)/▔□▔)/▔□▔)/
خیلی ناگهانی چشمامو باز کردم.سرم درد می کرد و عرق کرده بودم.به خاطر گرما نبود.برعکس اون مکان
ناآشنا یه جو سرد داشت.عرق کردنم به خاطر کابوسم بود.کابوس تنها چیزی که ازش می ترسیدم... و خیلی
هم دوستش داشتم...
از جام بلند شدم تا بفهمم کجام.اونطرف تر کوروکو روی زمین افتاده بود و موموی هم بغلش بود.
-کوروکو!موموی!حالتون خوبه؟
موموی آروم از جاش تکون خورد و چشماشو باز کرد ولی کوروکو خیلی ناگهانی از جاش پرید:تمومش کن!
نفس نفس می زد.شاید اونم کابوس دیده بود!
موموی:تتسو کون خوبی؟                      
سرشو که بلند کرد انگار گریه کرده بود:هی...شما دوتا هم کابوسی چیزی دیدین؟
موموی:آکاشی کون تو هم؟راستش کابوس من یه تجربه ی واقعی از زندگیم بود...
مثل من.
کوروکو:من مطمئنم یه تیکه از گذشتمو به یاد اوردم ولی نمی دونم چی بوده...
-کوروکو،منظورت چیه که به یاد اوردی؟
-فکر می کنم بقیه هم همینجان.بهتره بریم دنبالشون بگیردیم.تو راه براتون تعریف می کنم.
 ▔□▔)/▔□▔)/▔□▔)/راوی تورا ▔□▔)/▔□▔)/▔□▔)/
آروم چشمامو باز کردم و سقف ترک خورده رو نگاه کردم.یه حس تسخیر شده بودن به آدم می داد. اشکامو پاک کردم و به امید دیدن یه نفر چشمامو تابوندم.تاتسویا!اونم یه جوری نشسته بود که انگار همین الان از یه خواب عجیب بیدار شده.دم در هم کیوشی سان ایستاده بود.صداشون زدم.
تاتسویا:تورا؟(بلند شد دوید به سمتم)حالت خوبه؟
-آره...فقط یه خواب عجیب دیدم...
هردو با هم: توام؟
-اوهوم...
یاد خواب خودم که افتادم خندم گرفت.نمی شد بهش کابوس یا خواب ترسناک.بیشتر دردناک بود تا اینکه ترسناک باشه.داستان اولین عشقم از بچگی.همون کسی که الان جلوم نشسته و بهم نگاه می کنه بله:هیمورو تاتسویا!
عشق من به اون بزرگترین کابوسم بود.البته از نوع غمگینش.دختری که عاشق راک و چیزای تاریک و بیشتر از ناز بودن باحال و ترسناک بود،تبدیل شد به یه دختر خیلی کاوایی!لبنیات زیاد خوردم که قدم بلندتر شه ولی تمام اون لبنیات رفتن یه جای دیگه<(@ ̄︶ ̄@)>
موهامو دیگه پسرونه نزدم و گذاشتم بلند شن.حتی طرز حرف زدن و لباس پوشیدنمم طی سه ماه تابستونی که اونو دیدم عوض شد.ولی...
چند وقت پیش اونو با دوست دخترش دیدم.دقیقا بعد از بهم خوردن رابطش با تاینی.خیلی راحت و عادی یه دختر خیلی خوشگل تر از منو دوست دخترش خوند.منم با لبخند براش آرزوی موفقیت کردم... ولی در اصل،دلم می خواست گریه کنم.روحیه ی وحشی و علایقمو به خاطرش کنار گذاشته بودم و حالا چیزی که می دیدم توقعی که داشتم نبود.حالا هم هر دومون اینجاییم...
کیوشی:من تنها توی یه کلاس دیگه بیدار شدم.انگار اینجا یه دبستانی چیزیه.بیاین بگردیم بقیه رو پیدا کنیم.
بلند شدیم و دنبالش رفتیم.جو اونجا تک تک شکست های زندگیمو یادم می اورد.تاینی!کجایی؟

▔□▔)/▔□▔)/▔□▔)/راوی کیسه▔□▔)/▔□▔)/▔□▔)/
همه جا آتیش گرفته.همه دارن می دون و گریه می کنن.ولی فقط یکی بعد از دیگری کشته می شن و یکی چشم مرده ها رو در میاره.ما4 تا فقط می تونیم از پنجره ی کوچیک زیرزمین صحنه ها رو ببینیم و دهن همدیگرو بگیریم تا فریاد نزنیم.
خالکوبی.
جمجمه.
تاریک.
چشمامو باز می کنم و تازه می فهمم که همش خواب بوده.خب معلومه آخه اینا همش مال 6 سالگی منه.امکان نداره دوباره جلوی چشمم ببینمشون.نه اون تعطیلات وحشتناکو،نه پدر مادرمو...
از دنیای خودم که بیرون میام تازه می فهمم با یه گله آدم که الان خبری ازشون نیست همراه بودم.
-تسومی؟تسوکی؟
(پ.ن: اینو تازه یادم افتاد ولی فک کنم تسومی یا سومی به معنای گناه یا انتقام باشه البته مطمئن نیستم کدومشه ولی فک کنم همون گناهه)
از اونجا(که تازه فهمیدم انگار بهداری یه مدرست)اومدم بیرون و توی راهرو اسم هر کی که به ذهنم می رسید رو داد زدم.
-اوی کیسه!
برگشتم.پشت سرم آئومینه چی،شوتاروچان و تسوکی ایستاده بودن.پریدم و تسوکیو بغل کردم: تسوکییییییییییییی!!!T_Tدیگه اونی چان رو تنها نذاررررر!!!
-خفه شو آنیکی خر!
میدوریما:کیسه...تو هم کابوس دیدی؟
هه؟از کجا می دونستن؟همینجوری بهشون خیره شدم:شماها هم کابوس دیدین؟(رومو کردم به تسوکی)
تسوکی تو هم؟
-اوهوم...منم دیدم...
یه جو سردی بین هممون حاکم شد.نمی دونستم چی باید بگم.
-آآآآآآه~پیداشون کردم~
موراساکیباراچی و ایمایوشی سان و ریوگا سان و کاساماتسو سنپای اونجا بودن.پس بقیه کجان؟حالشون خوبه؟
▔□▔)/▔□▔)/▔□▔)/راوی ایزوکی ▔□▔)/▔□▔)/▔□▔)/
چشامو باز کردم و روی زمین افتاده بودم. احساس می کردم قبلش یه رویای عجیب غریب دیده باشم ولی نمی دونستم چیه.جلوی در کلاس دوس دختر مایوزومی سان-که به دلیل خجالتی بودن تمام مدت حرفی نمی زد-داشت به سمت یه جایی می رفت و با خودش می خندید.فک کنم اسمش..... ماهیرو-چان بود نه؟
-ماهیرو چان!
از جام بلند شدم و دنبالش رفتم.تقریبا داشتم گمش می کردم که بالاخره جلوی در پشت بوم متوجه حضور من شد:آرا!ایزومی..سان؟بودید درسته؟چیزی شده؟
چشماش یه حالت ترسناکی گرفته بود و با نیشخند بدی بهم نگاه می کرد:ایزوکی هستم... مهم نیس! ماهیرو چان اینجا چی  کار می کنی؟چرا می خندی؟
خندش گشاد تر شد.در پشت بوم رو باز کرد و رفت بیرون.من هم دنبالش رفتم.
دم میله ها ایستاد و گفت:هی ایزوکی سان...فکر نمی کنی ما توی دنیای بدی متولد شدیم؟
-ها؟
روی یله ها ایستاد و دستاشو باز کرد:منظورم اینه که...دنیای ما قانون نداره.چیز خاص و جالبی توش نیست.اگه زیادی بد یا زیادی خوب باشی ترد می شی.اگر هم معمولی باشی به خواستت نمی رسی. میلیاردها آدم هر روز بدون شناخت هم دیگه از کنار هم عبور می کنن و تک تکشون فکر می کنن خاصن...ولی اونا از دید بقیه یه آدم معمولین.
-اوی!نمی دونم سعی داری چی بگی ولی بهتره بیای پایین اونجا خطرناکه!
لبخندش محو شد و جدی گفت:می خوای با من ناپدید شی؟از دنیایی که کسی بهت اهمیت نمی ده و نگرانت نیست؟وقتی خودکشی کنی شاید اولش فک کنی یه چیز خیلی مهمی ناپدید می شه.ولی آخرش فقط یه سری اجزای حال به هم زن ازت می مونه..هی..بیا یه بار دیگه توی یه دنیای جدید متولد شیم
-و...وایسا!مایوزومی سان دوست پسرته مگه نه؟حتما اون و خانوادت نگرانتن!
خنده ی بلند و ترسناکی کرد:دوست پسر؟می دونی همه ی این اتفاقات برنامه ریزی شده بودن.من به اون پسره ی احمق اعتراف کردم چون یه نفر بهم گفت اگه همه چیز درست پیش بره من بعد مرگم خوشحال می شم...
-پس تو می دونی اینجا چه خبره نه؟
پشت سرمو نگاه کردم.مربی و تسوچیدا و کوگانی با چشمای گریون بهمون زل زده بودن.
مربی:پس تو می دونی چرا...چرا...کوهارا کون و...فوکودا کون و..میتوبه کون کشته شدن نه؟؟؟
از شنیدنش شکه شدم.دوتا از سال اولیا و... میتوبه...؟
پاهام سست شدن و رو زمین افتادم.اشکام ناخودآگاه جاری شدن.
ماهیرو چان پوزخند بدی زد:می خواین بدونین همه ی این چیزا تقصیر کیه؟اگه اون وجود نداشت هیچکدوم از اینا اتفاق نیفتاده بودن نه؟درسته!بزرگترین گناه اون وجود داشتنه!
-و اون شخص؟
-خب اون....

 ▔□▔)/▔□▔)/▔□▔)/راوی تاکائو ▔□▔)/▔□▔)/▔□▔)/
به نظر میاد شین چان وقتی بیهوش بوده یه خواب بد دیده.من از کجا می دونستم کابوسای ندیده ی من باید تو واقعیت اتفاق بیفتن؟
-شین چان چیزی شده؟
چیزی نگفت و دوید توی یکی از راهروها.
-چتو شین چان!
دویدم دنبالش.بالاخره ایستاد.ولی به خاطر چیزی که دنبالش بود به نظر نمیومد.از ترس بود...
جلوش یه دختر بچه ی کوچیک ایستاده بود.موهای بلندش توی صورتش پخش بودن و درست نمی دیدم قیافشو.ولی انگار شین چان می شناختش.
-م...ماساکو؟
دختربچه لبخند بزرگ و تزسناکی زد:شین~نی~چان!~می خوای چیزی که من تجربه کردمو تجربه کنی؟
توی دست ماساکو یه چاقو بود...یه چاقوی خیلی بزرگ.
احساس خطر می کردم.نمی خواستم شین چان صدمه ببینه.
-شین چان بدو!
دستشو گرفتم و دویدیم.
-تاکائو!فک نکنم فرار فایده داشته باشه!
ایستادم:منظورت چیه؟
-آخه..ان..قبلا مرده...
-ها؟
نفس عمیقی کشید:اینو که می گم تقریبا می تونم واکنشتو حدس بزنم.اون وقتی که بچه بودیم،اتفاقی  به دست من کشته شد..
-منظورت چیه؟
-اون دوست دوران بچگیم بود.وقتی داشتم از بالای کابینت یه چیزی برمی داشتم...یه چاقوی بزگ از دستم ول شد و درست وسط قلبش فرود اومد...ولی کسی نفهمید کار من بوده...
-ولی تقصیر شین چان نیست که!
-ها؟
نزدیکش شدم و بوسه ی آرومی به لبهاش زدم:توقع داشتی من ازت متنفر شم؟این غیر ممکن ترین چیز ممکنه!
لبخندی زد و بغلم کرد.هرچند زیاد دووم نیاورد.ماساکو رو از شیشه دیدم که پشت سرم ایستاده.
-شین نی چان و کسی که برای اون مهمه...باید اینو تجربه کنین!!!!

خب پایان این قسمتبالاخره تمومش کردم


تاریخ : پنجشنبه 21 مرداد 1395 | 10:35 ق.ظ | نویسنده : kuroko | نظرات
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.